هم آواز
جایی برای قلبهای شکسته. تقدیم به اون بی وفاییکه قدر اشکامو ندونست
یه جوره خاصی ام... دلم می خواد با یکی حرف بزنم... دلم می خواد سرمو مثل همیشه بذارم رو پای مامانم و باهاش حرف بزنم... ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم نمی تونم این حرفها رو به مامانم بزنم... دلم می خواد یکی بود مثل مامانم... یکی که می تونستم کنارش بشینم... سرمو بذارم رو پاهاش و باهاش حرف بزنم... هر چیزی رو که نمی شد به مامانم بگو بهش میگفتم... تا یکم سبک بشم... آخه از اینکه بارکش افکار بیهوده و حسرتها باشم خوشم نمیاد... شاید بخاطر غرور باشه... ولی دوست ندارم با این اوضاع با کسایی که حرفامو نمی فهمن روبرو بشم... بخوام واسشون توضیح بدم... اصلاً خوشم نمیاد... دوست دارم یکی یا چیزی بود میشد بهش اعتماد کنم... لااقل واسه این آخرا... میشد با حرف زدن با اون خودمو خالی کنم... کسی که می تونست منو بفهمه ... خودم فکر می کنم خودخواهیه... ولی نمی دونم چرا نمیشه هیچ جایگزینی براش پیدا کنم... اگه اینجا نبود واسه نوشتن الان دیگه می ترکیدم از نداشتن گوش شنوا واسه حرفام... شاید بگید این چرت و پرتا که شنیدن نداره... ولی قبول کن اگه همین ها رو نتونی تخلیه کنی پس چطوری می خوای با بزرگتر از اینا روبرو بشی و تحملشون کنی...؟ البته از ما که گذشت... خوش به حال اونا... حالا که فکرش را می کنم می بینم : توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش ... داشتم.... ((دوستت دارم عاشقتم بی سبب))... عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم... پر از کنایه ات توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی اشک توی چشمهایم جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس دلم از هم پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم... عشق من یک بازی یک نفره بود یادت که هست که گاهی آنقدر حالت خوش بود که من به صدایت دل خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده.. راستی که عشق من به تو راه رفتن روی آتش بود و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که اسمش را عشق گذاشتیم... بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟ عشق من به تو یک بازی یک نفره بود که تو از سر لجبازی که هیچ به سن و سالت نمی آمد ۲ یا۳ نفره اش کردی و این دیگر بازی نبودمعامله ایی بود که با زبان بی زبانی حالیم کردی اگر تو را می خواهم آن را هم باید بخواهم و... و من میان این آتش بازی دلخراش تو روی شیشه های شکسته راه رفتم با سری از تاج تیغ میان آتشی که با تو به پا کرده بودم و ... روی تیغ و شیشه با تاجی از خار و میان آتش و پوشت انداختن هر روزه می توانستم تحمل کنم ولی تقسیم دلبستگی آنچنان عمیق را با تمام آتش بازیهایش و سوختنش را با هم بازی دوم و سوم و شراکتی تو بگو چگونه تن می دادم باورش امروز برای خودم هم دشوار است و... و امروز با خود خودم نجوا می کنم ، نه کلنجار می روم ، دعوا می کنم ... ندا چند بار راه را به اشتباه رفتی؟ چند بار فرو رفتی و چند بار قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی ...چند بار سوختی و حتی بوی سوختنت مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت تهی شدی و دل خوشی هایت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با خود برد که برد ... و عشق توی سرنوشت من نبود حتی یک نفره بازی کردنش مثال زندگی که همه تکنفره می بازیم... ولی اونی که باخت من بودم... انتهای قصه همین بود تو مات شدی حس خوبه با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه قلبه صد تا عاشق، زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوبه مهربونی یاورت باشه عزیزم مولای ما پس کی می آیی ؟ روزگاریست که دیگر بجز عده ی کمی ، کسی مهدی را از جان و دل صدا نمی زند ! روزگاریست که حتی به اندازه ی نوشیدن یک جرعه آب او را صدا نمی زنیم ! روزگاریست که غروب های جمعه دلگیرتر از قبل شده ! روزگاریست که دل عاشقان تنگ است برای او ! ما رو سیاه هستیم آقا ، آقا ما منتظر ظهوریم ، هر صبح جمعه با امید برمی خیزیم که این جمعه جمعه ی آمدن است ولی وقتی غروب می شود قطره اشکی از جنس دلتنگی در چشمانمان حلقه می زند و وقتی جاری می شود می گوییم این جمعه هم نیامد ! فقط می توانیم بگوییم :
مولای ما ، آقای ما ، دعا کن برای ما ...... ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده اونکه با اومدنش خنجر به قلب من زده ما که رفتیم دل ندیم به عشق کاغذی لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی ... خیلی سخته وقتی آدم یه مدت از کسانی که دوستشون داره و جایی که دوستش داره وازش خاطره داره دور باشه...به اجبار.... خیلی سخته تحمل حرفهای کسانی که وقتی باهات می حرفن و می خوان آرومت کنن و وقتی که از مشکلات و سختی هات باهاشون می حرفی، از درد و رنج دوری های اجباری... تنها حرفی که می زنن اینه:... امیدوار باش... اینا همش یه روز تموم میشه.... کلمه ی امیدواری گرچه ممکنه آرومت کنه ولی وقتی طرفت که این حرفو بهت میزنه می بینی... وقتی می بینی اون حتی ۲روز هم این دوری رو تجربه نکرده و داره حرف بزرگترها رو واست ترجمه می کنه و میگه... واقعا اعصابت بهم می ریزه... دلت می خواد..... چقدر دوست داری و انتظار می کشی که وقتی داری برمی گردی و این فراق داره تموم میشه با همه چیز از نوع خوبش روبرو بشی...یعنی انتظار نداری واسه اولین دیدار بعد از مدتها بدترین چیزارو بشنوی و ببینی... ولی احساس کن اگه اینجوری باشه چی میشه... اون وقته که با خودت میگی... کاش بر نمی گشتم... کاش هنوز درد و رنج فراق روی دلم بود... و... کاش برای هیشکی اینجور چیزی پیش نیاد.... کاش همیشه پایان بخش درد و غمهاتون، شروع قسمتهای خوب و شیرین باشه... همیشه دوست داریم، شادی هامون همیشگی باشن... همیشه وقتی با عشقمون هستیم، سرخوشیم...گذر زمان رو متوجه نمیشیم... فقط خودمونو با عشقمون میبینیم...تا حدی که اصلاً توی اون لحظات نمی تونیم حتی فکر جدایی و دوری از همو بکنیم.... فکر می کنیم لحظاتمون هیچ وقت تموم نمیشن...لحظاتمون همیشه همونجوری... به همون شیرینی و خوبی می مونن... کاش همینجوری بود... کاش روزگار بی وفایی نمی کرد... آخه ای روزگار، چقدر بی وفایی... چقدر مشکل و سختی.... ای روزگار چقدر تو پستی... ای روزگار چقدر تو حسودی.... آخه لامروت...چرا اینجوری می کنی... چرا وقتی داریم اوج لذت رو از دنیا می بریم... چرا وقتی تازه داریم معنی زندگی رو می فهمیم... چرا وقتی می بینی یه نفر و بیشتر از خودمون دوست داریم.... اینجوری می کنی.... تازه اون موقع،حسودی می کنی... حسودی به گرما و انرژی و عشقی که توی دستای گره خورده ی اون دوتا بهم دیگه ست... حسودی به عشق و صفا و صداقتی که بینشونه... به خنده هاشووووووووون.... به همه چیشوووووووووووووووون..... آخه چقدر نامردی...!!! ای روزگار... خیلی پست و کثیفی... تا حدی که طاقت نداری خوشبختی ها رو ببینی... اونقدر که به راحتی می تونی دلهای گره خورده رو با شکستن از هم جدا کنی... و... هر چی می خوام وقتی مینویسم ای کاش ها رو به زبون نیارم... ولی کاش می شد... ای کاش، چاره ی بغضی که داره خفه ات می کنه،چیزی جز اشک بود... ای کاش، میشد چیزایی که تو ذهن و فکرته، لااقل تا یه حدی عملی بشه... ای کاش، زندگی واقعاً معنیش زندگی بود... و ای کاش، روزگار بهتر از اینا می گذشت... اي حصار امن دوران كودكي اي مادر پشتت خميده استحاصل سنگيني سير تكامل است وهر چين صورتت يادآور خاطره ايست پر ازدرد ورنج مادر براستي كه دامنت جايگاه وصخره اي قدس است و براق پيامبرو بهشت زير پايت مادر روزت مبارک امیدوارم همیشه سایه ات بالای سرم باشه انگار همین دیروز بود..... چه روزهای تلخ وشیرینی..... چه خاطراتی...چه درد دلهای... چه خاطراتی...چه درد دلهای... اما... شاید قسمت این بود. نازنین امروز دومین سالگرد آشناییمونه این روز هیچوقت از یادم نمیره سالگرد آشناییمون مبارک نگاهم یاد یاران کرده امشب مرا سر در گریبان کرده امشب غم و فریاد م از این و ان نیست دلم یاد رفیقان کرده امشب سلام خدا جون داری از اون بالا داداشمو میبینی !؟ حالش چطوره؟ من حرف هیچ کسو باور ندارم میگن داداشی تصادف کرده خدایا داداشم داره زیر برگ ریز درد لگد کوب میشه. بهم گفتن بگم هر کی اینو میخونه برای داداش نصرالله دعا کنه داداشی نگران نباش من به جای همه دعات میکنم اما هنوزم باورم نشده. نوشتی که در خوان بی خون غرب تو را نان به روغن بود لقمه چرب نبودی ندیدی که با هر طلوع غروبی غریبانه دارم به غرب خدایا تو خودت میدونی من داداشی و دوست دارم . بهت قول میدم این اخرین خواسته ام از تو باشه خدایا زود زود خوب بشه دیگه چیزی نمیخوام. خوب بشه حتی اگه منم فراموش کرد حتی اگه دیگه ندیدمش ! خدایا به حرمت یا علی گفتن داداشی کمکش کن . امروز اول محرمه. به حق این روزای عزیز نزار توی غربت اینجوری گرفتار باشه. داداشی بیدار شو . . . من دارم صدات میزنم . . . میگن هر وقت بارون میباره برین زیرش ارزو کنید بارون ببار تا من ارزوم و بگم . . . ای غایب از نظر به خدا می سپارمت مطمئنم که خوب میشی مهربان عالم نگهدارت دلواپس تو لیلا دوستانی که واقعا بیش از حد به من حقیر لطف داشتند. از همه گی تون ممنونم واقعا درحق من لطف کردین. اما یه چیزرو اعتراف کنم . اونم اینه که من با این که نازنین منو برای همیشه از یاد برد ورفت پی کسی دیگه ی اما من هنوزم که هنوزه عاشقشم وفراموشش نکرده ام به قول اون آهنگ استاد معین که میگه ... سفرکردم بری از یادم ولی دیدم نمیشه.. آخه درد یه عاشق با ندیدن کم نمیشه هنوز دلتنگت هستم... هنوز پیش مرگت هستم خوشم با خاطراتم.. آره بی وفا من هنوزم دوستت دارم. هنوزم دوستت دارم سلام دوستان من برای همیشه از ایران میرم.وسفردورودرازوپرپیچ وخمی درپیش دارم یعنی تا یه مدتی به اینترنت دسترسی ندارم. ولی وقتی رسیدم اونجا حتما نظراتتون رو میخونم و مهربونیاتونو جبران میکنم. درغیاب من فعلا آبجی لیلای عزیز ومهربونم کسی که تو این مدت یه مرهمی بود برای زخمای دلم مدیریت وبلاگمو به عهده گرفته. میدونم که جانشین خوبی برای داداشش هست. خیلی هم بهش اعتماد دارم. درپایان از همه ی دوستان خوبم که تواین مدت منو دلداری دادند وهم آوازی کردند بامن یک دنیا سپاسگزارم دست تک تک شونو میبوسم ومیگم امیدوارم بتونم یه روزی مهربونیاتونو جبران کنم. پس فعلا خدانگهدار همگی تون به امید دیدار من حتما میام راستی از پست پایینی ام هم سربزنید ممنون میشم سلام نازنین امروزبالاخره به بزرگترین آرزویت رسیدی. آره نصرالله دیگه برای همیشه از اینجا میره ولی بذار آخرین حرفامو بهت بگم. خوب عزیز من. وقتی توعاشق صبوربودی.وقتی گریه هات خنده هات زندگیت همه ی وجودت رافدای صبورمیکردی وقتی تو اونقدراونودوستش داشتی که حتی وقتی اسمشو می شنیدی اشک ازدیدگانت سرازیر میشد. چراوبرای چه با من بدبخت رابطه برقرار کردی؟ چرامنوبدبختم کردی؟ چرامنودر آتش عشقت سوزاندی؟ وبعد توی بدترین شرایط رهایم کردی؟ وقتی هیچ علاقه ی به من نداشتی .چرا بااون حرفات منوگول زدی؟ اشکال نداره اینا هیچ کدوم تقصیرتونبود. اینا همه اش تقصیر من احمق بود که به همه ی حرفات ایمان داشتم فکرمیکردم توبابقیه فرق داری. ولی ......؟ درضمن یادت باشه که درسته توعاشق صبوربودی وهمه اش به صبور فکرمیکردی.ولی چرازودتربه من نگفتی.اشکال نداره. ولی خدای که بالاسرمه خودش شاهده که من فقط وفقط به توفکرمیکردم.وگریه هام خنده هام آرزوهام همه ی وجودم مال تو بود. حالا هم من برای همیشه ازاینجا میرم. ولی اینوبدون تا آخرعمربرات دعا میکنم که انشاالله (باآقای امینی)خوشگل، خوش اندام،باوفا وتحصیل کرده ات وهمچنین با داداش حامد مردت،وعشق جدیدت آقا علیرضا که به قول خودت میگی یه پارچه آقاست. خوشحال،موفق،سلامت،وسرزنده باشی انشاالله شبها وروزهای خوبی رودرکنارهم سپری کنید. درپایان ازدل شکسته ام یه شعری روتقدیمت میکنم وبعد خداحافظ. میروم شایدفراموشت کنم،بافراموشی هم آغوشت کنم میروم ازرفتن من شادباش،ازعذاب دیدنم آزادباش گرچه توتنهاترازمن می شوی،آرزودارم ولی عاشق شوی آرزودارم بفهمی دردرا،معنی برخوردهای سردرا امروز برای آخرین بار بود که نازنین را دیدم. وبرای همیشه از هم خداحافظی کردیم. آری بالاخره او هم منو با یه دنیا غم.باکوله باری ازخاطره تنهام گذاشت. ورفت پی عشقش. حالا من موندم و کوله باری از غم. من موندم وتنهایی. خدایا چقدر بی وفایی؟ چقدر غم؟ گریه وغمم برای خودمه وبدبختیهای که تو ابن مدت کشیدم. زیرا اوقدر اشکاموندونست. قدر دلتنگیاموندونست. عــاقبت روز وداعش سر رسیــد این مطلب را هم از دل شکسته ام تقدیم میکنم به یار بی وفایم( نازنین) اونی که می خواستم عهدشو شکست و کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند.ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند ولحظه های گریانم با نبودن تو روان گشته اند چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟ بی تو قناریهای دلم خوش آواز نیستند وآسمان چشمانم همیشه بارانی است.بی تو من درختی خشکیده در پاییزم نمیدونم چی بگم؟ فقط میگم نازنین خیلی دوستت دارم. این کارت پستال هم مخصوص توست . امیدوارم که خوشت بیاد. به امید دیدار. خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ....... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت را بدون حضوراوجشن بگیری خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطر اون زنده ای ....... دیگه نمی خوامت ................... دوستت نداره ....... به خدا که سخته... من هم اولین سالگرد آشناییم با نازنین را تنهای تنها وبه یاد روزها وشبهای شیرینی که با هم داشتیم جشن گرفتم. روزها وشبهایی که وقتی به یادش می افتم. فقط وفقط به یادش گریه میکنم.ومیگم چه زود گذشت... نازنین؟ یادته اون روزا؟ یادته چه شبها وروزهای با هم داشتیم؟ یادته چقدر با هم درد دل میکردیم؟ خدایا آیا میشه من ونازنین دوباره اون روزای خاطره انگیز را تکرار کنیم؟ خیلی دوستت دارم فدای خاک کف پات(نصرالله) یا به قول خودت هم آواز زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، شور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : خداوندا ازت خواهش میکنم که هیچ بنده ای را به سر نوشت من گناهکار دچار نکنی آمین یا رب العالمین
چهار فصلش را می گویم .
سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من







![]()



خون دل از دیدگــان من چکیـــد
در نگاهش مهربانـــی بودوبس
عاشقـــی با هم زبانـــی بودو بس
اگــرچه لب بربستــه بود از گفتگو
در درونش ناله بودو هـــای هو
با سکوتش گــریــه را بیچاره کرد
اشک غــم را بی دل و اواره کرد
مانده بود خیـــره در چشمــان او
بی صـــدا بود و ولی حیـــران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلــــی من از جنون مجنون شدی
گــریه میکردم بدون اشک واه
ناله ها در سینــه اما با نگاه
دست خود اهستـــه او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیـــلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمـــه ای
چشمه را در چشم لیــلا دیده ای...؟
دل ز کف دادم منم گریـــان شدم
همنوا با اشک او نـــالان شدم

به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده


![]()


خیلی سخته همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه
نازنین اولین سالگرد آشناییمون مبارک

تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید.
| :قالبساز: :بهاربیست: |



